سفالخانه
به آن نفر چهارمی که مای سوم شخص قاضی را قضاوت کند! دلم میخواهد به خودم اجازه بدهم که سرت داد بزنم: آآآآآآی آدم حسابی! به خودت بیا! بساط غصه خوری را خودت علم کرده ای و معلوم نیست پی چی میگردی و آنوقت طلبکار دنیا شده ای و تقصیر را گردن این و آن میاندازی؟ کاری هست کسی بکند تا تو دست برداری؟ د بگو! تو که حتی غصه دار کردن نزدیکترین اطرافیانت برایت بی اهمیت است و انقدر خودخواهی که یک لحظه از خودت بخاطر تمام ناراحتی بی حد و حصر و تمام نشدنی ای که به جانشان تحمیل میکنی خجالت نمیکشی؛ کجا طلبکار شده ای که شماها من را ویران کردید؟ خودت را تنها کرده ای و هیچکس را چیزی نمیگیری و آنوقت دم از غربت میزنی؟ و انتظار هم داری که غریب نباشی؟ غربت را خودت حصار خودت کرده ای. من که التماست کرده ام! خوش انصاف! من که اینهمه آمده ام فقط بخاطر تو و تو حتی یک لحظه در قلبت را برویم باز نکردی تا سر سوزنی برای محبتم جا باز کنی. حالا چطور دلت میآید اینطور نگاهم کنی و حرف بزنی؟ میشنوی؟ اصلاً گوش میکنی که بشنوی؟ باشد. پس من ناچار به گوشهای بسته ات میخوانم که مؤمن اینطور خفیف و ذلیل نمیشود! پس لااقل به مؤمن بودنت شک کن...
سیمرغ من و خیلی های دیگر فقط مال حمید فرخ نژاد است!
مردم، اگر لیاقت بزرگتری تو را ندارند، بزرگتری شان
را قبول نکن؛ اگر مقاصد تو را - که بزرگتر آنها شده یی - نمیفهمند، کاری کن که بفهمند؛
اما هرگز چیزی را از مردمت، به هیچ دلیل و در هیچ شرایطی، پنهان نکن... چون، با
پنهان کردن حقیقت، این تو هستی که به آنها اعتماد نکرده ای و قبولشان نداشته یی و
لایقشان نشناخته یی؛ و در این صورت، آنها چرا باید تو را قبول کنند و به تو
اعتماد؟ آتش بدون دود، کتاب دوم: درخت مقدس، صفحۀ چهل و چهار
فکر کن فکر کن جوشیدن آغاز خواهد شد. بنویس حتی اگر نمیدانی چه چیزی را. حتی اگر شده هیچ چیز را. اما بنویس. تا تمام واژه ها ترکت نکرده اند شروع کن. تا شاعرانگی نمرده است شروع کن. مسیح خود متولد خواهد شد. « و مسیح کلمه بود...»
دلم روزمرگی میخواهد... خاکستری بودنش مهمترین طرفند ناخواسته ایست که مدام
از این خانۀ سیاه به آن خانۀ سفید و از آن خانۀ سفید به آن یکی خانۀ سیاه کیشت
میکند... چون وقتی سفید یا سیاه باشد، یا بازی را رها میکنی یا
یکبار برای همیشه کیش و مات میشوی!
این پست
را میگذارم اینجا برای نیلوفرصادقپور که هر وقت عکسهایش را در آلبومم نگاه
میکنم دلم برایش تنگ میشود و از جمله دوستانیست که زیاد به یادم میآید و سالهای
دوران تحصیلی راهنمایی مدرسه دانشگاه صنعتی که چندان شاد نبودند، تنها با خاطرۀ
اوست که بسیار شیرین میشود... اسمش که
میآید توی ذهنم، یاد کرور کرور خاطره میافتم و شفافیت عجیبی که این دختر داشت و
مهربانی تمام نشدنی اش که نیلو عجیب بی غل و غش بود و کمکی هم خجالتی از نوع خاص
خودش البته! خدا کند
روزی روزگاری به سرش بزند که نامش را در اینترنت جستجو کند و اینجا را ببیند که: دلم
برایت تنگ شده نیلوفر... و هنوز هم یادت هست که دور سیب گل میچرخیدی و
میخواندی: دخترکان دخترکان باز دمید آفتاب... و آیا یادت هست که اولین داستانی را
که نوشتم برای تو تعریف کردم؟ و اینکه آخرهای سال سوم چقدر نوشمک می خوردیم من و
تو و عادله! پ.ن:آخرین
باری که با نیلوفر حرف زدم اول دبیرستان بودم و در اوج جاهلی نوجوانی و خدا میداند
که چقدر به این آخرین تصویری که پیشش دارم خنده ام میگیرد... زندگی میکنم و زندگی همیشه طعم گسی از تمام اینها را با خودش دارد بدون اینکه به زبان بیاوری. فقط توخالی ام و مجبورم در دنیای دو نفره ته خیلی از فکرها را رهاکنم تا یکی نزند روی شانه ام که: فیلسوف خانم! وقت فیلسوفی نیست! یا اینکه: دلم گرفت از حرفهایت. این سانسور خوبست یا بد نمیدانم. زندگی میکنم و نگران کنکور ارشدم نیستم هرچند بدانم دور و بری ها دارند برای خودش و بعدش و بعدترش میخوانند. زمانی ممکن بود به سحر که آوازه خوانی میکند و گویا این روزها محو پیانو شده، حسودی کنم که زندگی میکنی اما الآن چنین حالی ندارم. گیجم! دلم قدم زدن نمیخواهد، توی سرما لرزیدن، خیس شدن زیر باران، کافه رفتن با بچه ها، مهمانی رفتن، توی اتاق نشستن و خواندن و یادداشت کردن و هرچه بود که دلم میخواست، نمیخواهد! زندگی میکنم و یادم هست که قدیمتر ها میگفتند زندگی خوبست! بکنید! اما دلم نمیخواهد. حوصله ام را سر میبرد از بس که نمیدانم به کجا میرود. کاری که دلم بخواهد نیست جز اینکه بفهمم قرارست چه کنم توی دنیا. و هر روز و هر شب بیشتر ضرب میگیرد توی سرم که آخرش که چی؟!... کاش... میفهمیدم! حالم گرفته میشود گاهی از دست زمین و
زمان. هی هر روز برمیگردد این حس لعنتی همه را بگذار و برو! آن وقتها که نمیدانم
خوبم یا بد. تنبل شده ام و میخواهم از زیر بار زندیگم شانه خالی کنم یا بارم انقدر
سنگین شده که میتوانم بگویم طفلکی خودم. شش ماه دیگر همه فکرها فرق دارد ولی همه
چیز عین همین حالاست. هرچه فکرش را میکردی تمام نمیشود یکطوری طی شده و رفته و
هرچه باید تمام میشده سرجایش مانده. هرچه هرچه... این کلیت آزارم میدهد.
شاید تعمیم بلاوجه است! شاید! خوشایندم نیست ابدا اما هست! دوست ندارم حال ناخوشی ام همینطور کش
بیاید و تمامم را دگرگون کند و خوب شدن را سختتر اما کشش عجیبی دارد نخواستن. دلم
میخواهد نخواهم. نخواستن تنها چیزی است که آرامم میکند. اما آرام بودن با ساکن بودن فرق دارد.
ندارد؟ دارم میافتم دوباره توی دل دور باطل
نخواستن...
| Design By : shotSkin.com |

